|
مامان سیسی و نیمای قند و عسل
|
این روزها حالم خوش نیست. خیلی خسته ام . بدنی و ذهنی. البته بیشتر ذهنی. نه فکر نکنید از نیما و بچه داری خسته ام. نه . از رفتار آدمها خسته ام. از بی لیاقتیش. از قدر نشناسی. از بد دهنی کردن. از متلک انداختن. از غرور بیجا. از بداخلاقی. امروز نشستم یه دل سیر به حال خودم و نیما گریه کردم. توجه داشته باشید من الان خیلی ناراحتم اگه از حرفام ناراحت میشید نرید ادامه مطلب رو بخونید کسی مجبورتون نکرده. ادامه مطلب [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
همسر عزیزم لپ تابم رو درست کرد . الان با خرسندی نشستم پای لپ تابم و اینترت گردی میکنم. نیما این روزها خیلی غرغرو شده دائم درحال غرغر کردن و گریه کردن هست. دیشب هم یه ذره تب کرد. خدا میدونه تا این دندون در بیاد طفلکم چقدر باید زجر بکشه. تاحالا بهش حریره بادام و سیب زمینی پخته دادم که خوشش اومده. البته یه روز میخوره یه روز نمیخوره و ناز میکنه. همسایه مون میگه بهش سرلاک بده ولی من میترسم به خاطر شیر خشکی که توی سرلاک هست. حالا این هفته بریم پیش دکترش ببینیم چی چی میگه. راستی روز زن و مادر هم مبارک. این جمله قشنگ رو امروز تو ف ی س بوک نوشتم اینجا هم مینویسم. تو زندگي به پاي مردي بشين كه رژلبتو حروم كنه، نه ريملتو. روز زن به همه مبارک [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
لپ تابم خراب شدهههههههههههههههههه . خداااااااااااااااااا . (گریههههههههههههه) از لپ تاب همسر اومدم. من لپ تابم رو میخواممممممممممممممممممممممممممم
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
امروز واکسن 6 ماهگی پسری رو زدیم به علاوه واکسن هپاتیت دوز سوم. الان اوردمیش خونه . دیگه واکسن های عمومی اش رفت تا یک سالگی. ولی یه سری واکسن هست که تو بیمارستان خصوصی برای بچه ها ارائه میشه که واجب نیست زدنشون ولی اگه بزنیم بهتره که اون رو هم هفته دیگه میریم که بزنیم براش. یه سوال الان نیما 6 ماهشه باید بهش قطره آهن بدم؟؟ روزی چقدر؟؟ بعدش بهش شیر بدم؟؟ [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
خدایا شکرت . خدایا امروز همش گریه کردم و تو رو شکر کردم بخاطر این معجزه کوچولو زندگی من. بخاطر اینکه نیمای نازم رو بهم دادی وقتی که همه دکترها از داشتنش من و همسری رو نا امید کرده بودند. خدایا شکرت که بهم یه نیمای ناز و مهربون دادی که انقدررررره نازه که هر جا میریم مردم دورش جمع میشن و قربون صدقه اش میرن. خدایا شکرت که بهم یه نیما دادی که با دیدن مامانش لبخند میزنه. و با دیدن باباش چنان ذوقی میکنه که نگو. خدایا شکرت که بهم یه نیما دادی که حتی وقتی گریه میکنه و اذیت میکنه باز هم برام عزیزه خدایا این شش ماه گذشته فقط لطف و محبت تو رو دیدم هر بار که به پسرم نگاه کردم. شش ماهگی ات مبارک پسر قشنگم خدا حفظت کنه. ادامه مطلب [ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
از دست این بلاگفا مدتهاست میخوام بیام پست بزارم نمیشه. تصمیم داشتم 6 ماه نیما که تمام بشه شروع کنم بهش غذا دادن. ولی این پسر ما خیلی به غذا علاقه داره وقتی یه چیزی رو میدیم تست کنه چنان ذوق میکنه که نگو و نپرس. یه مدتی هم هست که متوجه شدم خیلی سیر نمیشه با شیرم و به خاطر همین دائم شیر میخواد. دیگه تصمیم گرفتم تو 5 ماه و نیم بهش غذا بدم. پریروز براش حریره بادام درست کردم و رفتیم خونه مانیا اینها و بهش برای اولین بار حریره بادام دادم. پسرم انقدررررررر دوست داره حریره بادام که نگو و نپرسسسس با سر به ظرف غذا حمله میکنه و میخوره. البته یه ذره پسرم به قول من خودم خودمی هست. دائم دست من و باباش رو پس میزنه که خودش قاشق رو بگیره یا با سر میره تو کاسه حریره بادام که خودش بخوره. حتی موقع شیر خوردن دست من رو کنار میزنه که خودش شیر بخوره. راستی تعداد بابا گفتنش هم زیاد شده. تو روروئک که میزارمش دنده عقب میره و همین طور از پهلو حرکت میکنه هر کاریش میکنم جلو بیاد نمیاد به نظر شما چی کار کنم ؟؟؟ این هم عکسش که قول داده بودم ادامه مطلب [ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
ما از ایران برگشتیم. 17 روز ایران بودیم . یه سری خوبی داشت یه سری بدی. بدیش این بود که هول هولی اومدیم و از بس این ور اون ور رفتیم از خستگی دو نصف شدیم. خوبیش هم دیدن خانواده و عید و عیدی گرفتن و عیدی دادن بود. پسملی هم حسابی دلبری کرد واسه همه. دیگه کسی به من و همسر اهمیت نمیداد همه توجهشون به نیما بود از همه بیشتر بابای خودم من رو ضایععععععع کرد. اولین بار که رفتیم خونشون تا رسیدم دم در نیما رو از من گرفت و رفت نه سلامی نه علیکی نه عیدت مبارک نه خوش اومدی به ایران. بچه رو ورداشت رفته رو مبل باهاش بازی میکنه. بهش میگم سلام بابا خوش اومدی به ایران . خوبی؟ خوشی سلامتی؟ تازه یادش افتاد که فرزندی هم داره. عین همین بلا هم سر خواهر شوهرم اومد رفته بودیم خونه خاله ی همسر نیما بغلش بود . خاله کوچیکه همسر نیما رو گرفت و رفت یه نگاه هم به خواهرزاده خودش نکرد. خلاصه که کلی سوژه شده بود. هر جا هم میرفتیم بهمون میگفتن نیما رو بزارید خودتون برید. از پیشرفتهای نیما بگم که پسملی حسابی وراج شده کلی صدا از خودش درمیاره و حرف میزنه یه وقت میبینی 5 دقیقه است و این مداوم داره حرف میزنه. براش روروئک گرفتیم میتونه عقب عقبی بره. چند روز پیش برای اولین بار گفت بابا ولی از اون به بعد دیگه تکرارش نکرده. کلی میخنده و جیغ میزنه. خوشش میاد براش کِل بزنی (کل کل کل عروسی رو میگم) بهش بگی خوشتیپ کلی میخنده. کلا بزنم به تخته ماشالا بچه خوب و خوش خنده ایی هست. پست بعدی حتما ازش عکس میزارم [ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ ] [ مامان سیسی ]
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز سال نو بر همگی مبارک [ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ ] [ مامان سیسی ]
دوستانی که بلاگفا استفاده میکنن شما هم با وارد شدن به پروفایلتون مشکل دارید؟ من هر کاری میکنم تو قسمت نظرات نمیره؟ یا به سختی میره. هر مطلبی رو هم میخوام بنویسم ده بار باید التماسش کنم تا پست بشه
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ ] [ مامان سیسی ]
امروز رفتیم با آقای همسر برای خرید عید خودمون که نصفه نیمه
موند. البته موفق به خرید دو جفت کفش برای بیرون رفتن و یه جفت کفش مجلسی
برای مراسم خواهری شدم . یه روسری میخواستم که گیرم نیومد. آقای همسر هم یک
شلوار کتان با یک شلوارک گرفت.
برای نیما هم فعلا یک کاپشن سرهمی گرفتم باید برم یک دست لباس هم برای مراسم خاله جانش بگیرم. سوغاتی هم خریداری شد. برای مامان و بابا و خواهر و زن داداش و بچه داداش و خواهر شوهر کوچیکه . برای برادر جان رو تو این هفته میریم میخریم. برای برادر بزرگه هم " زهر مار + کوفت" میبریم. خیر سرش یک زنگ نزده به من که خواهرشم تبریک بگه بخاطر بچه . خواهر بزرگه هم همینطور با اینکه میدونه من بچه دار شدم به روی مبارک خودش نمیاره نمیدونم والا لابد منتظره من بهش زنگ بزنم بگم من زاییدم تبریک بهت میگم. به اقای همسر هم گفتم این خواهر بزرگه رو به هیچ وجه خونش نمیریم اصرار هم نکن ( آخه ایشون با باجناقشون خیلی صمیمی هستند) . اگه هم تو مهمونی جایی ببینمش یه بساط شستشو راه میندازم. والا به خدا همه زنگ زدن از دوست و غریبه و آشنا بگیر تا کسایی
که فقط یه بار دیدمشون تو زندگی ام بعد خواهر ، برادر آدم به روی خودشون
نیارن. ما این خواهر بچه اش مریض شد بدو بدو زنگ بزن چند بار که چطوره ، چی شد ؟ خوب شد؟ ولی این صد رحمت به سیب زمینی پشندی. مثلا خواهره ، زن داداش جان صد بار زنگ زده ایمیل زده چت اومده ولی این دریغغغغغغغغغ . یعنی من این عروسمون رو میزارم روی سرم حلوا حلوا میکنم اینقدر که خوبه. (بین خودمون باشه از سر داداشم هم زیاده). از شیرین کاری های نیما بگم: یه وری میچرخه. موقع عوض کردن عمودی میزارمش ، افقی میشه ، مجبور میشم پاهاش رو بگیرم بچرخونمش یاد گرفته یه سری اصوات شیرین جیغ مانند در میاره که باعث کرکر خنده های باباش شده.البته بعدا کاشف به عمل اومد که این جیغ ها رو از کجا یاد گرفته: یه برنامه تلوزیونی هست به نام nanny 911 که یک پرستار بچه به کمک خانواده هایی که بچه های بی تربیت و شلوغی دارن میره و بهشون کمک میکنه . توی این برنامه همش بچه ها در حال جیغ کشیدن هستند. من هر روز صبح این برنامه رو میبینم که مثلا وقتی نیما بزرگ شد تو تربیت نیما دچار اشتباه نشم غافل از اینکه این اقا صدای جیغ زدن ها رو یاد گرفته و همزمان با جیغ بچه ها این هم جیغ میزنه. به شدت به موبایل و کامپیوتر بنده علاقه داره. از آهنگ love you like love song سلنا گومز به شدت خوشش میاد.وقتی داره پخش میشه شیر خوردن یادش میره. یاد گرفته گوشواره من رو بکشه. وقتی باباش بیرونه و برمیگرده خونه تا چشمش به باباش میافته یک ذوقی میکنه که باباییش بدو بدو میره دستاش رو میشوره و باهاش بازی میکنه. [ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ ] [ مامان سیسی ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |